یاسای ما، لبخند خدا
یاسای ما، لبخند خدا
هفت سال منتظرت بودیم؛ صد سال کنار ما باش
تاريخ : 30 / 10 / 1392 | نویسنده : مامان و باباش
بازدید : 533 مرتبه

یاسا با تعجب به عکاس که من باشم زل زده و میگه: ایشون چرا داره بال بال میزنه!

من: عزیزم برا این که صاف تو چشم دوربین نیگا کنی یه وقت اون صورت ماهت کج و کوله نشه! افتاد!!!

 

یاساجون: زکی! مامان عکس میگیره؛ معلوم نیست بابا چرا داره حرکات موزون از خودش در می کنه!؟ نکن پدر من با این سن و سالت یه وقت می افتی و قولنج می کنی!!!

یاسا جون: این شهرتم عجب دردیه! این عکاس سمج ول نمی کنه مارو!

 

یاسا جون: ما که خوابیدیم و تو خوابمون می بینیم که این مامان بابای ندید بدید دارن ازمون فرت و فرت عکس میگیرن! مزعرت میخوام میشه ما رو ول کنید!!!

 

یاسا جون: تا سرشون گرمه برم این داخل قایم بشم! بلکه دست از سر کچل ما بردارن!!

 



موضوع :
تاريخ : 20 / 3 / 1392 | نویسنده : مامان و باباش
بازدید : 696 مرتبه

عکس‌هایی که در زیر می‌بینید، لبخند خداست که بالاخره پس از هفت سال انتظار و سقط ناخواسته دو نی‌نی دیگه که حتماً شرحشو در مطالب قبلی همین نی‌نی بلاگ خوندید؛ روز جمعه 17 خرداد 1392 ساعت 11:11 دقیقه در بیمارستان شهید قلی پور بوکان قسمت من و همسر گلم شد. ماچ

از خدای بزرگ به خاطر اهدای این لبخند ممنونم و صدها هزار مرتبه به درگاه لایزالش شکر گزارم که هم همسر نازم را بعد از یک عمل سزارین اورژانسی به من هدیه کرد و هم این تحفه گرمابخش در آغوش ما انداخت. امیدوارم لیاقت لبخند خدا را داشته باشیم. لبخند

ضمن تشکر از همه کسانی که از بدو راه اندازی این وب با پیام‌های دلگرم کننده خود ما را شرمنده کردند، به اطلاع می‌رساند این وب از این تاریخ و به یمن تولد «یاسا»ی ناز به «یاسای ما؛ لبخند خدا» تغییر نام می‌دهد.

 یاسا

یاسا لحظاتی پس از تولد

 

یاسا

یاسا فکور می‌شود!

 

یاسا

یاسا در آغوش دختر دایی‌اش «باران»

 

یاسا

پدر من بدون اجازه عکس نگیر!

 

یاسا

از دست این بابای سمج قایم میشم!

 

یاسا

بابایی خواستی اینو واسه کارت ملیم ظاهرش کن!!

قلب منتظر مطالب و عکس‌های منتشر نشده «یاسا» باشید. قلب

 

 

 



موضوع : عکس‌های نی‌نی
تاريخ : 17 / 2 / 1392 | نویسنده : مامان و باباش
بازدید : 612 مرتبه

امسال تقارن روز معلم و روز مادر برای ما خیلی جالب شد. خانومی که این روزها هفته‌های آخر بارداریشو میگذرونه و البته به دلیل اینکه پزشک معالجش احتمال زایمان زود روس داده در مرخصی هست و مدرسه نمیره! اما مگه میشه یک معلم روز معلم در محل کارش نباشه! اگه همه دانش آموزانش براش اس بدن و اون روز رو بهش تبریک بگن به اندازه حلقه زدن دور میز معلم و تبریک حضوری دادن کیف نمیده. پس خانومی با احتیاط شال و کلاه کرد و به مدرسه رفت. از آنجا که در مدرسه هم معاون خواهر بزرگترشه هم اون و هم بقیه همکارانش هواشو دارند!

طبق رسم هر ساله یک جعبه شیرینی از اون شیرینی‌های مخصوص که خودم دوست دارم (!) گرفتم و به مدرسه رفتم تا در سو رو سات روز معلم کنار خانومی باشم. امسال به خانومی قول دادم کادوشو به دلخواه خودش بگیرم. پس برای تبریک به خانومی و خواهر خانومم همون یک جعبه شیرینی دوست داشتنی لازم اما کافی نیود!!

هدف من تبریک توأمان روز معلم و روز مادر بود و از آنجا که خانومی پس از مدت‌ها چشم انتظاری کمی تا قسمتی احساس مادر بودن کرده بسیار ذوق شده بود. انشاء الله خدا این لطفو از هیچ کسی دریغ نکنه!

برای تولد نی‌نی‌مون روزها را می‌شماریم و همیشه دعا می‌کنیم که سلامت و سالم باشه! شما هم برای ما دعا کنید.

 بازم روز معلم رو به خانومی و به همه معلما و روز مادر رو به همه تبریک کیگم.

پاینده باشید.



موضوع :
تاريخ : 21 / 12 / 1391 | نویسنده : مامان و باباش
بازدید : 607 مرتبه

آنها که از اول این وبلاگ با ما بودند حکایت دو جنین از دست رفته ما می‌دانند و می‌دانند با چه شور و شوقی منتظر بودیم که یک نی‌نی به جمع گرم کلبه عشق ما اضافه بشه. حتماً هم می‌دونند این جنین‌ها که قرار بود گرمابخش محفل ما بشن در یک اتفاق نادر درست در هفته چهارم سقط می‌شد. ترس از سقط‌های بعدی موجب شد که بین آنها فاصله بیندازیم تا هم کابوس اسن سقط‌ها از ذهن ما بیرون برود و هم با یک آرامش خاطر بیبشتر به استقبال یک نی‌نی سالم (انشاءااله) برویم.

دیروز که برای بررسی شرایط نی‌نی مون رفته بودیم سونوگرافی (برای سومین بار) دکتر از وضعیت نی‌نی‌ ماهمون اظهار رضایت کرد. نی‌نی‌مون الان 26 هفتشه و ما سخت منتظریم که هر چه زودتر اون به دنیا بیاد و لبخند رو به زندگی آگنده از عشق ما تقدیم کند.

باور کنید اونقدر از این سقط‌های عجیب ترسیدیم که الان هم نمی‌تونیم به این جنین با تموم وجود عشق بورزیم تا اگه خدا قسمتش نکرد لااقل به زندگی و عشق خودمون لطمه وارد نشه.

ممنونیم از همه مامان باباهای گلی که در تمام این مراحل با نظرات گرم خودشون ما رو همراهی کردند و به ما دلگرمی دادند. ایشالا «یاسا» جون که به دنیا اومد حسابی از شرمندگی همتون درمی‌یام و به خونه‌های مجازی همه شما سر می‌زنیم.

در ضمن ما برای گل پسرمون اسم «یاسا» رو انتخاب کردیم که البته هنوز تایید نشده. اگه شما اسم قشنگتری به نظرتون رسید در خدمتیم. شاید شما که مثل عمه و عمو و خاله و دایی مجازی نی‌نی‌مون هستید بتونید برای برادر زاده و خواهر زاده خودتون که نی‌نی ما باشه یه اسم خوشکل انتخاب کنید.

دوووووووووووووستتون داریم و در پایان بازم فریاد می‌کشم خدااااااااااااااااااااااااایا ممنونیم.



موضوع :
تاريخ : 2 / 11 / 1391 | نویسنده : مامان و باباش
بازدید : 730 مرتبه

سلام دوباره به همه دوستان و مامان، باباهای گرامی!

در سایه الطاف خداوند منان و دعاهای خوبانی چون شما، بالاخره لبخند خدا روی ماه خود را به ما نشان داد. شنبه که برای دومین بار و البته این بار برای تعیین جنسیت نی‌نی نازمون به مرکز سونوگرافی رفتیم، معلوم شد نی‌نی ناز ما شاه پسره! ایشالا خدا به لطف دوباره‌ای عطا کنه تا ضمن این که این امانت رو صحیح و سالم به دنیا بیاریم و صالح به جامعه تحویلش بدیم.

دوست داریم چون گذشته در هر مورد که تجربه دارین به ما کمک کنین و در ضمن اگر اسم خوب و نازی برای پسر سراغ دارید که با ((ی)) و ((س)) شروع بشه، کلاً اسقبال می‌کنیم.

خدایا به خاطر خلقت نی‌نی‌مون ازت ممنونیم!! (به سبک ورزشیا)

ما رو از نظرات دگرم کننده خود بی‌نصیب نگذارید.



موضوع : دست نوشته‌های قبل از تولد نی‌نی
تاريخ : 11 / 8 / 1391 | نویسنده : مامان و باباش
بازدید : 707 مرتبه

اول  سلام به همه! دوم یه سلام اختصاصی به همه اون مامان باباهای با صفایی که هی در خونمون تو فضای مجازی می‌اومدند و می‌دیدند که ما خونه نیستیم! خلاصه ببخشید و شرمنده گل روی همتون هستیم.

باور کنید اونقدر منتظر این فسقلی شدیم و نمیومد که دیگه کلافه شده بودیم و با این اوضاع بی‌ریخت روحی تازه حال و هوای به روز کردن قصه‌های «نی‌نی قهرمان» رو هم نداشتیم. گرچه هواداراش در ودروازه وبمونو از جا کندند که پس بقیش کو؟ بابا ناراحت نباشید! چون خدا حال و هوای نوشتنو یه بار دیگه به ما عطا کرد.

دیروز رفتیم سونوگرافی! آخه یه مدت بود که حس می‌کردیم که دیگه دو نفر نیسیتم و شدیم دو نفر و نصفی!! اما چون قبلنا دو بار نی‌نی هامون تو همون هفته‌های اول ناخواسته سقط می‌شدند و مار ور با غم دوریشون تنها می‌ذاشتند! خیلی به این نصفه نی‌نی‌ هم خوشبین نبودیم و با اینکه می‌دونستیم خدا لبخندشو قسمت ما هم کرده اما دست نگه داشتیم تا چند هفته ازش بگذره تا بعد از رفع از هفته‌های خطر پیش دکتر بریم و البته وقتی به مرکز سونوگرافی رفتیم هم دکتر حدادی و هم دکتر ناصری مامای نی‌نی ما هم بهم تبریک گفتن و هم گفتن که هم خودم و هم نی‌نی مون سالمه! بغللبخندقلب تازشم نی‌نی مون هفت هفتشه! ایشالا به لطف خدا هم سالم مسیاد و هم صالح میشه! ایشالا...

خدایا هزااااااااااااااااااار با مچکرم که ما رو هم لایق مامان بابا شدن دونستی! خدایا ازت ممنونم. سعی می‌کنم که برای حفظ این دسته گل خدایی از هیچ تلاشی دریغ نکنم.

خدایا منئنم که لبخندتو قسمت ما کردی!

خدااااااااااااااااااااااااایا دوستت دارم.... قلب



موضوع : دست نوشته‌های قبل از تولد نی‌نی
تاريخ : 15 / 10 / 1390 | نویسنده : مامان و باباش
بازدید : 955 مرتبه

اختصاصی لبخند خدا: این مطلب به صورت سریالی به قلم "بابای نی‌نی نیومده (لبخند خدا)" به رشته تحریر در می‌آید. بازپخش آن در هر جا و به هر صورت بدون ذکر منبع عرفا و شرعا حرام است و مستوجب بازپرداخت حق‌الناس به اضافه سودش در آن دنیاست. اگه طالب این همه دردسرید، خود دانید. در ضمن برای اینکه از اصل قصه با خبر شوید به شما توصیه می‌کنم قسمت‌های قبلی را هم مطالعه بفرمایید.

نی‌نی قهرمان و کشف توطئه تنبیه!

تاریخ: کارآگاه نی‌نی قهرمان به علت محرمانه بودن اسرار از ذکر پاره‌ای از مسائل معذور است!!

روز: روز چی؟ اینم محرمانه است! فقط مافوقم باید مطلع بشه!

ساعت: گیر نده دستیار!

مکان: مکان چی؟ یه هویی بگو صحنه جرم را همین بازسازی کن!

موقعیت: محرمانه

شرح داستان: در پی گزارشات واصله به دفتر حافظ منافع نی‌نی‌ها مبنی بر تنبیه عده‌ای از نی‌نی‌ها توسط والدین نماها! اینجانب کارآگاه نی‌نی قهرمان همراه دستیارم که به علت پاره‌ای از مشکلات نتوانستند بنده را همراهی کنند، عازم محل ماموریت فوق سری شدیم. لازم به ذکر است اگر شخص مامان و بابای گرامی هم از بنده بخواهند که اسامی و محل ماموریت را افشا کنم، هرگز چنین کاری را نخوام کردم، مضافا بر این که از همین حالا هم شامل تحریم مای  بی‌بی هم شده‌ام!

از بحث دور نشویم! بعد از مراجعه به محل مذکور ما با والدینی از گل مهربانتر مواجه گشتیم که از هرگونه گناهی مبرا بودند! اما یکی از نی‌نی‌های همسایه که از دست نی‌نی این خانواده که اهل خرابکاری در میهمانی‌ها نبوده ذله گشته و توطئه تنبیه نی‌نی مذکور را در سر می‌پروراند!

لازم به ذکر است نی‌نی متهم به خاطر اینکه گناهکار نشود به طور مستقیم دست به تنبیه نی‌نی خوب نزده و با یک نقشه اساسی حال نی‌نی خوب را گرفته!

کروکی محل حادثه و شیوه نقشه توطئه تنبیه ضمیمه پرونده است!

نکته ایمنی: اجرای این نقشه روی هر نی‌نی یا هر کس دیگر موجب هتک قانون می‌شود و متهم به جرم ارتکاب توطئه تحویل دادگاه صالحه می‌شود!

اینم نقشه شوم نی‌نی بد علیه نی‌خوب:

 

اتمام ماموریت: نی‌نی قهرمان



موضوع :
تاريخ : 29 / 9 / 1390 | نویسنده : مامان و باباش
بازدید : 895 مرتبه

سرش را میان دو دستانش گرفته بود و زانوه‌ایش را جمع کرده بود. فقط از تکان شدید شانه‌هایش می‌توان حدس زد که خوشحال نیست! خیلی ناراحت است و گریه می‌کند.

به آرامی کنارش نشستم و دستم به دور گردنش حلقه کردم: چیه عزیزم چرا گریه می‌کنی؟ بازم خواب دیدی؟

با گریه گفت: خواب دیدم نمی‌تونم بچه دار بشم!

گفتم: که چی؟ نمی‌شی که نمی‌شی! مگه فرقی به حال من می‌کنه! من که تو رو دارم، دیگه غمی ندارم... مگه به عشق من باور نداری! مگه من فقط تو رو به خاطر بچه می‌خوام؟

گفت: نه می‌دونم و به عشق هم باور دارم. ولی تو خواب دیدم که یه پیرزن به تو می‌گفت که این زن بچه دار نمی‌شه! بیا برو زن بگیر!

گفتم: ولی تو که باردار می شی! درسته که خدا بچه رو قسمتمون نکرده. ولی تو شکر خدا تا حالا دو بار وجود بچه رو تو نهاد احساس کردی و این یعنی که تو دوباره می‌تونی بچه دار بشی. پس گریه نکن.

کمی آروم شد و به من لبخند زد و گفت: یعنی تو باور داری که ما بچه دار بشیم!

گفتم: آره! حالا آرو باش.

صبح جمعه بود. همونجا سرش رو سینم گذاشت و دوباره خوابش برد. درست مثل یک بچه.

وقتی خوابش برد. این بار دل من آشوب شد. سرم رو بلند کردم و به اوستا کریم گفتم: آغا کریم ببین چقدر مشتاق داشتن یه بچه‌س.

***************

هر دو آماده شدیم که بریم سر کار. با وجود این که آخرین روزهای پاییزه است. اما هوا نامطبوع نیست.

مرتب و اتو کشیده و خوشحال بود. تازگی‌ها به خودش قبولانده که با یک انرژی مثبت به مدرسه و محل کارش بره. من که همیشه خدا مثبت و روپام. بهش گفتم دیروز تو خواب دیدی. امشب من! بگم؟

با خوشحالی گفت: در مورد بچه‌س؟

گفتم: آره

گفت: بگو! تو رو خدا بگو!

گفتم: خواب دیدم که بچه دار شده بودی. یک دختر با چشمان عسلی و درشت. با موهایی دم اسبی که وسط هال داشت وول می‌خورد! منم که از سرکار برگشتم اونو وسط هال دیدم که سرشو به طرف من برگردوند و بهم لبخند زد!

لبخند شیرینی به لب گرفت و از ته دل گفت: خدا قسمت کنه!

***************

شما هم برای برآورده شدن حاجت عشق من! گل ناز من! خانوم من، از ته ته دل بگید: خدا قسمت کنه!



موضوع :
تاريخ : 7 / 8 / 1390 | نویسنده : مامان و باباش
بازدید : 1003 مرتبه

اختصاصی لبخند خدا: این مطلب به صورت سریالی به قلم "بابای نی‌نی نیومده (لبخند خدا)" به رشته تحریر در می‌آید. بازپخش آن در هر جا و به هر صورت بدون ذکر منبع عرفا و شرعا حرام است و مستوجب بازپرداخت حق‌الناس به اضافه سودش در آن دنیاست. اگه طالب این همه دردسرید، خود دانید. در ضمن برای اینکه از اصل قصه با خبر شوید به شما توصیه می‌کنم قسمت‌های قبلی را هم مطالعه بفرمایید.

نی‌نی قهرمان و بازدید از باغ وحش

تاریخ: تاریخ چی؟ تاریخ تولد! تاریخ سالگرد ازدواج مامان و بابا! چرا سوالای گیج کننده می پرسی؟ راست و پوست کنده بگوه تاریخ فلان چیز تا جونم برات بگه!!

روز: روز چی؟ روز جهانی کودک! روز مادر! روز پدر! بازم که سوال چند پهلو پرسیدی!؟

ساعت: ای بابا ساعتشم می خوای؟ عجب رویی داری!

مکان: مکان چی؟ نه دبگو مکان چی تا جوابتو بدم!؟

موقعیت: اه اه دیگه داره اون روی نی‌نی سگیم بالا میاد!

شرح داستان: امروز به اتفاق مامان و بابا که تصمیم گرفته بودند منو با دنیای دور و برم آشنا کنند. سری به باغ وحش زدیم. وقتی بزرگترها تصمیم گرفتند به چنین جایی برند با من مشورت نکردند و در اصل یکی از اصول مهم قانون نی‌نی داری را زیر پا له کردند. چون گرچه ما نی‌نی قهرمان هستیم؛ اما علامه دهر که نیستیم تا بدانیم باغ وحش کجاست. اولش فکر کردم خود باغ وحشیه! ولی بعد که کمی مخچه و مخم کار افتاد و به درختای داخل پارک روبروی خونمون خیره شدم دیدم طفلکیا خیلی آرومند و زیبا و به قیافه موجهشون نمی یاد وحشی باشن! کمی که راه افتادم فهمیدم منظورشون اینه کسایی که اونجان باید وحشی باشن که خیلی زود چند تا تف آبدار نثار این فکر پلیدم کردم چون مامان بابای من که هر دوشون آدم بزر گ وعاقلی هستند! پس این وصله های ناجور با هیچ چرخ خیاطی به اونا نمی چسپه؟! بعد فکر کردم و فکر کردم تا اینکه گفتم چرا از بابا و مامان نپرسم و با زبان بی زبانی حالیشون کردم که اون جایی که داریم میریم کجاست؟

بابایی گفت: اونجا جاییه که خرس هست، پلنگ هست، شیر هست و گفت و گفت و جالب بود که تمام اونا واسم آشنا بودن. پیش خودم گفتم یعنی این همه شال و کلاه کردن واسه رفتن به اتاق خواب منه؟! مامانی که متوجه این گاف تاریخی من شده بود گفت: نه قهرمان! اون حیواناتی که تو کمد اسباب بازیهای تو هستن عروسکند! اینا که ما می خوایم نشونت بدیم واقعیه!

پیش خودم فکر کردم چه جالبه که خود پلنگ صورتی رو ببینم یا پاندای کونگفو کارو یا موش سرآشپزو! دوان دوان دویدم تا دفتر تلفن و خودکار بغلشو بردارم که از این شخصیتهای معروف امضا و بگیرم و حتی اگه افتخار دادند باهاشون عکس یادکار بگیرم. گرچه در میانه را بابایی پاهای منو از زمین کند و نذاشت دفتر تلفن و خودکار بیارم اما پیش خودم گفتم: غمی نیست! از بغل دستیم می گیرم.

خلاصه با این ذهنیت راه افتادم که تا چند لحظه دیگه به اونجا می رسم و با همه این شخصیتهای معروف عکس می گیرم و پیش بقیه نی‌نی ها پزشم میدم. اما تو راه خوابم و برد تا اینکه با نعره عنکرالاصواتی از خواب پریدم. اولش فکر کردم بازم مامانه که به خاطر این که بابا یادش رفته کادوی تولد و سالگرد و از این چیزا براش بگیره داره سرش داد میزنه یا باباست که برای تصاحب کنترل تلویزیون داره با صدای بلند از مامان خوواهش می کنه که کنترلو بهش بده تا فوتبالشو ببینه!؟ اما نه این صدا خیلی بلندتر از صدای هر دوتاشون بود و بازم این وصله ها به مامان بابای متشخص من نمیخوره که بیرون از خونه سر هم داد بزنند. تازه یادم افتاد ما می خواستیم بریم باغ وحشی! وقتی چشامو وا کردم یه گربه خیلی بزرگ دیدم که به قول بابایی رنگش نخودی بود! بابا گفت: ببین بابایی این پلنگه! من پیش خودم فکر کردم که حتما گربه زری نق نقوی همسایه است که اونو خورده  و اینقدر بزرگ شده که آوردنش تو این قفس تا منو هم نخوره! به قیافش نمیومد هیچ نسبتی با اون پلنگ صورتی پشمالوی من داشته باشه یا حتی کارتون قشنگش که بابا سی دیشو گرفته و هی با من نگاه می کنه و میگه: کجایی بچگی که یادت به خیر!

بعد منو به نزدیک قفس یه پاندا برد که گرچه خیلی آقا بود اما هیچ کاریش مث پاندای کوگفو کار نبود و یه گوشه داشت پای خودشو لیس میزد. با خودم فکر کردم که حتما یکی از رقیباش که تو کارتون بودند چنگش زدند و اسیرش کردن.

خواستم موش سرآشپزو ببینم. به همین خاطر با هر زبونی بود گفتم: موش! اینو که گفتم مامان خانومی و چند تا زن دیگه شروع کردند به جیغ زدن و هوار کشیدن! منم با خودم فکر کردم که حتما موش سرآشپز اونقدر غذا پخته و خورده که از این پاندا بزرگتر و از اون گربه نخودیه که اصلا صورتی ومهربون نبود وحشتناکتره؛ به همین خاطر بی خیال پیدا کردن اون و حتی آلوین هم شدم. تازشم هورتونم دیدم اما اینقدر وحشتناک و بزرگ بود که هوای عکس انداختن و امضا کردنو به کلی از سرم بیرون کردم.

وقتی داشتیم به خونه برمی گشتیم پیش خودم فکر کردم اتاق مان گرچه باغ نیست، اما در عوض پلنگ صورتی و پاندای کونگفو کار و موش سرآشپز و آلوینو بقیشون نه وحشین و نه وحشتناک. حالا بی تابم که به خونه برسیم تا اونا رو سیر بغل بگیرم و بهشون بگم که من تا همیشه عروسکشونو دوست دارم!



موضوع :
تاريخ : 6 / 7 / 1390 | نویسنده : مامان و باباش
بازدید : 870 مرتبه

اختصاصی لبخند خدا: این مطلب به صورت سریالی به قلم "بابای نی‌نی نیومده (لبخند خدا)" به رشته تحریر در می‌آید. بازپخش آن در هر جا و به هر صورت بدون ذکر منبع عرفا و شرعا حرام است و مستوجب بازپرداخت حق‌الناس به اضافه سودش در آن دنیاست. اگه طالب این همه دردسرید، خود دانید. در ضمن برای اینکه از اصل قصه با خبر شوید به شما توصیه می‌کنم قسمت‌های قبلی را هم مطالعه بفرمایید.

نی نی قهرمان و علت غیبت!

 (بیانیه اعلام سلامت نی‌نی قهرمان)

تاریخ: تاریخ نمی‌زنم تا غیبت نخورم! چون باید اضافه بکشم!

روز: همون که گفتم دیگه! اضاف می‌خورم،

ساعت: چه سمجه این دفتر! زبون داشت آدمو می‌خورد!

مکان: اینجانب نی‌نی قهرمان در کمال صحت و سلامت اعلام می‌کنم که مدتی بود به علتهایی که در زیر درج شده است "کان لم یکن" بودم. یعنی در هیچ مکانی نبودم! (چی گفتم!!)

موقعیت: آقا این دفتره یا سرکار پرهام پنج کیلومتر تا بهشت!

شرح داستان: به دنبال استقبال امت شریف و همیشه حاضر در فضای مجازی برای کسب خبر از سلامت اینجانب "نی‌نی قهرمان" به این وسیله به اطلاع می‌رسانم که به دنبال دست درازی جوانان ناآگاه به ساحت پهلوانان و مرگ مظلومانه قهرمان ملی "روح الله داداشی"؛ اینجانب جهت باقی ماندن نسلی از این دلاوران مدتی زندگی در خفا را تجربه کرده تا کشور از وجود قهرمانی چون اینجانب نیز بی‌بهره نماند. هرچند که پهلوانان هرگز نمی‌میرند!

شایسته است که به این وسیله از تمام کسانی که در این مدت به وسیله پیام، پیامک، درج آگهی در نشریات و نشر اکاذیب در رسانه‌های اون ور آب، قصد تشویش اذهان عمومی و خدشه دار کردن چهره مردمی اینجانب را داشتند، انتقام بگیرم!!

راستیاتش در مدت غیبت موجه اینجانب و تجربه زندگی در خفا، ماجراهایی برای اینجانب حادث شد که امت شریف را ازآن آگاه می‌کنم.

اولندش با ادامه ساخت سریال‌های ماوراءالطبیعه در صدا و سیما و به خصوص سریال 5 کیلومتر تا بهشت؛ بنده نیز به نوعی درگیر قصه شدم! چون جناب امیر حسین خان هر شب بعد از آنکه مامان و بابا پس از یک ساعت لالایی خواندن موفق به خواب کردن من می‌شدند سر و مر گنده در خواب من حاضر می‌شد و به پیر و پیغمبر و زمین و زمان قسم می‌خورد و می‌گفت: "ندا به خدا من دزد نیستم! من زندم به دادم برس! من تو پنج کیلومتری بهشتم" و از این حرفا! هرچی بهش می‌گفتم: ببخشید حضرت آقا! درسته که ما پوستمون لطیفه و کلا خوب موندیم! اما اینکه شما ما را با همشیره گرام ندا خانوم اشتباه بگیری واویلاست! بنده ناسلامتی قهرمان این مملکتم! تشریف ببرید خونه آقا همایون! یه دو کوچه پایین‌تر روبروی یه ساختمون سفید یک کفاش نشسته و کفشا رو واکس می‌زنه که البته ایشونم شب کار نیستن! اما قاعدتا اگه فردا خروس خون تشریف ببرید ایشون اونجا تشریف دارند! اگه از ایشون بپرسی خونه آقا همایون کجاست؟ یا میدونه و بهت میگه یا نمی‌دونه که هیچی از یه بنده خدا دیگه بپرس! اما بالا غیرتا خواب ما و زحمت بابا مامانو یخ نکن! اما کو گوش شنوا! فکر می‌کنید چرا امیر حسین خان کل ماه رمضنونو مشغول گفتن این جمله به ندا خانوم بود و اما کارش تا دم عید راه نیفتاد؟! چون یه شب در میون اشتباهی به خواب من میومد! تازشم یه شب که اومد ما راحت با مای ب‌بی خوابیده بودیم و ایشون تا خود صبح پشتش به ما بود و هی واسه خودش می‌گفت: من دزد نیستم!

دومندش: ملت فکر می‌کردند که ما این مدت از ترس چاقو و چاقوکشی جوونا تو خیابون و میون مردم نبودیم! نه عزیزم! به شدت تکذیب می‌کنم! اگه هم ترسی در میون بوده که ده قرآن در میون بوده، به خاطر گل وجود شماست که فردا پس فردا مملکت خالی از سکنه و قهرمان نامی نشه!

سومندش درسته که ما قهرمانیم! اما یادتون باشه ما اولش یه نی‌نی هستیم.

چهارمندش اینو نوشتیم که ملت از نگرانی بیان بیرون! اصل قصه‌ها بمونه واسه بعد! پس تا همون بعد...



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
درباره وبلاگ

«یاسا» روز 17 خرداد 1392 پس از هفت سال به انتظار عاشقانه پدر و مادرش پایان داد. از خدا به خاطر اهدایش لبخندش بی‌نهایت سپاسگزاریم. * آماده تبادل لینک با سایر نی‌نی‌ بلاگ‌ها هم هستیم!

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 23 نفر
بازديدهاي ديروز : 16 نفر
بازدید هفته قبل : 213 نفر
كل بازديدها : 115734 نفر
امکانات جانبی